أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

224

تجارب الأمم ( فارسى )

پس از پوران مردى به نام گشنسپ بنده [ 1 ] پادشاه شد پادشاهى وى كمتر از يك ماه بود . از گشنسپ بنده گزارشى كه پندى از آن به دست آيد نياورده‌اند . [ 144 ] آنگاه آزرمىدخت دختر خسرو پرويز بر تخت نشست آزرمى دخت از زيباترين زنان روزگار خود بوده است . در آن هنگام بزرگ پارس فرّخ هرمز اسپهبد خراسان بود . وى به آزرمىدخت پيام فرستاد و او را به زنى خواست . آزرمىدخت پاسخ داد كه : - « شهبانو را شوى كردن روا نباشد . مىدانم كه از اين پيشنهاد آرزويى جز بر آوردن كام ندارى . پس در فلان شب پيش من آى . » فرّخ هرمز چنين كرد . همان شب به سوى وى برنشست . آزرمىدخت به سر پاسداران خويش فرمود تا در آن شب او را چشم بدارد و چون بيايد او را بكشد . سر پاسداران فرمان او را به كار بست و او را بكشت و دستور داد تا پايش را بگرفتند و بكشيدند و در پهنهء كاخ آزرمىدخت بيفكندند . در بامداد چون مردم او را بديدند ، دانستند كه كشته شدن او جز به گناهى بزرگ نبوده است . آن گاه ، آزرمىدخت بفرمود تا پيكرش را ناپديد كردند . رستم‌پور همين فرّخ هرمز ، بسيار دلاور و نيرومند بود . وى همان رستم سردار نبرد قادسيه بود كه يزدگرد ، پس از چندى او را به جنگ تازيان گسيل داشت كه ما داستان او را در جاى خود خواهيم آورد . رستم چون سرگذشت پدر بشنيد با سپاهى گران به تيسپون آمد و چشمان آزرمىدخت را با ميل گداخته كور كرد و سپس او را بكشت . پادشاهى آزرمىدخت شش ماه بود . در اين كه پس از آزرمىدخت چه كسى بر تخت نشست سخن چند گونه است : پاره‌اى گويند كه مردى از تبار اردشير بابكان را كه در اهواز مىزيست بياوردند با نام :

--> [ ( 1 ) ] در متن : جسنسبنده . در ابن اثير ( 1 : 499 ) : خشنشبنده ، در پاره‌اى متون : جشنسفنده . اصل آن گشنسپ بنده ( بندك ) است . كه به گونه‌هاى ياد شده تازى يا دگرگون شده است .